زیر این چرخ کبود
سلاااااام من اومدم خوبین ؟ خوشین ؟ منم خوبم بد نیستم روزها همچنان تکراری می گذره و اتفاق خاصی نیفتاده براتون بگم کلا تو این مدتی که رفتم باشگاه فقط ٣ کیلو و نیم کم کردم نمی دونم چرا زود لاغر نمیشم اصلاً هم نمیتونم رژیم بگیرم ولی می شه بهم کمک کنین بگین چه رژیمی بگیرم زود لاغر می شم الان ۶۴.۵ کیلو هستم می خوام بشم ۵۵ کیلو به نظر شما میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! لطفاً راهنماییم کنین از هستی بگم که رفته تو ٧ ماهگی کلی هم شیطونی میکنه مامانش دیگه می ره سرکار واسه همین از صبح تا ساعت ٢ مامانم هستی رو نگه می داره اینم از هستی خانم دخترخالم هم زایمان کرد یه پسر کاکل زری الان ۶ روزش هست اینم رایان پسر دخترخالم کلینیک خدا ::.. به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ............ خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم. هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی به ازای هر طوفان لبخندی به ازای هر اشک دوستی فداکار به ازای هر مشکل نغمه ای شیرین به ازای هر آه و اجابتی نزدیک برای هر دعا تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاده آپ کنم فقط کارهای روزمره مثل همیشه از ۶ صبح پا میشم میرم سرکار تا ۴:٣٠ سه شنبه ٣١ فروردین جلسه داشتیم مسئولیتم دو برابر شده دو تا کار دارم با یه حقوق به نظر شما این انصافه؟ شد راضی نیستم از حقوقم با این مسئولیتم ولی چه میشه کرد کلا بچه های شرکت مثل مهره های شطرنج جابجاشدن و تو این جلسه مسئولیت هر کس مشخص شد که کی چه کارست از این جلسات مزخرف متنفرم می خوره ولی خوب بهتر لباسای خودمون تمیز میمونه و خراب نمی شه راستی از دوشنبه ٣٠ فروردین رفتم باشگاه ثبت نام کردم کم کنم الان چون اولاست میام خونه اینجوریم میگیره امشب هستی کوچولو میاد خونمون امروز میشه ۴ ماه و ١١ روز انگار همین دیروز بود که واسه به دنیا اومدنش لحظه شماری میکردم حالا ۴ ماهش تموم شده چقدر لحظه هازود می گذره ورورجک تا می خوابونیمش رو زمین بر می گرده که سینه خیز بره یه دو قدم میره ها ولی خوب هنوز زوده تعطیلات عید رو جایی نرفتیم حتی سیزده بدر خسته شده بودم از یکسال کار فقط می خواستم استراحت کنم شبا تا ۴ صبح فیلم میذاشتم واسه خودم و میدیم بعدشم می خوابیدم تا فردا ظهر دوباره ناهار و خواب البته دید و بازدید رفتم ولی مسافرت نه حقوقم رفته بالا ولی کارم بیشتر شده گفتن همت مضاعف بیخود نگفتن از همه همتر هستی خانم ماست که شده ۴ ماه
اینجا رو پای من خوابیده الهی من فدات بشم ناناز من اونایی که برادر زاده یا خواهرزاده دارن میدونن من چه حسی دارم واقعا شیرین و دوست داشتنیه
امسال سفره هفت سین رو نمی دونم چه مدلی بچینم من عید رو دوست ندارم ولی عاشق سفره هفت سینم
امروز که داشتم از شرکت بر می گشتم خونه دیدم تو میدون قائم یه سفره هفت سین بزرگ و خوشگل گذاشتن خیلی ذوق کردم خیلی قشنگ بود امیدوارم نوروز امسال واسه همه خوب و شیرین باشه و سال خوبی برای همه باشه این چند روزه همش اتفاقهای بد افتاده همش درگیری فکری داشتم با این شرکت خراب شده دیگه نمی تونم بیام نت و به شما دوستای وبلاگی سر بزنم نه اینکه نیام فقط شبها وقتی اومدم خونه بهتون سر میزنم ولی از شرکت نه چون این محسن( پسر کوچیکه مدیر عاملمون) آشغال عوضی که امیدورام ببینم به چه عذابی گرفتار می شه تمام شبکه ها روبه سیستمش وصل کرده و هر کی بره تو نت واویلاست انگار چه خطای بزرگی کرده و چه کار ناشایستی انجام داده فکر نمی کنم شرکتهای دیگه همچین کاری بکنن تو نت اومدن برای اون مثل این می مونه که نمی دونم چه جوری بگم آدم فکر میکنه مفسد فی الارض شده منم کلی امروز باهاش درگیر شدم و به مهدی ( مدیر خودم ) زنگ زدم که نمیام دیگه ولی مهدی گفت بیا من بدون تو نمی تونم باشم بهت عادت کردم وقتی اینجوری اشک میریزی دلم به درد میاد گریه نکن آخه نمی دونین که چه کارهایی که نکرده امروز واسه اینکه یه سر اومدم اینترنت منم کلی اعصابم خورد شد وهمش گریه کردم امروز از یه طرف هم فاطمه چند روزی بود که نمیومد و بعد من باهاش صحبت کردم که بیا چرا قهر کردی و رفتی کارتو از دست میدی تو به این کار نیاز داری به حقوقت نیاز داری اینا بهت زنگ نمیزنن چون یکی هست که بیاد جات بشینه وقتی اومد دید کارشو از دست داد و میزشو یکی دیگه صاحب شد اونم اومد با مهدی صحبت کرد و مهدی گفت همینجا باش و یه پست دیگه بهت میدم دیگه به بازرگانی کاری نداشته باش اومدن فاطمه به شرکت و اتاق من همانا گیر دادنها و مسخره بازیهای محسن همانا این پسره چشم دیدن فاطمه رو نداره الان سه روزه درگیری پیدا کردیم من و فاطمه با شرکت محسن الاغ رفته همه جا نشسته گفته که من جاسوس گذاشتم که اگه این دوتا نفس بکشن میاد بهم گزارش میده منهم اینارو به مهدی گفتم دیگه نمی خواستم برم شرکت ولی مهدی خیلی آقاست خیلی خوبه منم بهش عادت کردم و کار کردن با اونو دوست دارم حالا گفت بیا به هیچی کار نداشته باش کار خودتو بکن نمی دونم فردا میرم شرکت ببینم اوضاع از چه قراره بعدشم همینطوری نمی خوام سرمو بندازم پایین بیام بیرون می خوام برم اگر اوضاع قاراشمیشه از حقم دفاع می کنم حرفامو میزنم بعد استعفا میدم فاطمه امروز با رضا مدیر خودش صحبت کرد قراره فردا بره سرکار خودش حالا ببینیم فردا چی میشه شما بهم سر بزنین دوستای من، من میام دیدنتون شبها به همتون سر میزنم برام دعا کنین که خبرای خوب در انتظارم باشه شما بگین من چیکار کنم ؟ بمونم یابرم؟ بزارین عکسهای هستی رو بزارم یه کم پستم شاد شه
هستی امروز شده ٢ ماه و ١٠ روز
چندی پیش دوستم تعریف می کرد که برادرزاده ی دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و می گوید که سر صف اعلام کردند که هر کس که بهترین تحقیق راجع به زندگی عمه عطار بکند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق می گیرد.
تحقیق کنند اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه جور مسابقه ای است؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار؟!!!
مسئولین آن صحبت کند که این چه بساطی است که راه انداخته اند و تحقیق محال از بچه ها خواسته اند. فکر می کنید چه جوابی به وی داده اند؟ مدیر مدرسه پاسخ می دهد: که اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی "عمه عطار" نبوده بلکه تحقیق در مورد زندگی "ائمه اطهار" بوده است.![]()




تو این جلسه رسماً مسئولیتم به من اعلام![]()
مخصوصا از لباس فرم شرکت حالم بهم![]()
هر روز میرم یه روز بدنسازی یه روزم ایروبیک
من و دوستم فاطمه با هم میریم
خیلی باحاله الان ۶٨ کیلو هستم می خوام ١٠ کیلو
ببینم میتونم یا نه به نظرتون موفق میشم ؟ آره که میشم
تمام استخونام درد






![]()



همه خانواده به اصرار برادرزاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار

خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می گیرد به مدرسه برود و با


![]()
| Design By : Night Melody |


